تبليغاتX
در کلبه ما رونق اگر نیست...
در کلبه ما رونق اگر نیست...

"_دردی اگر داری و هم دردی نداری

با چاه آن را در میان بگذار!

                                با چاه!

غم روی غم اندوختن دردی است جانکاه"

 

گفتند این راپیش ازین، اما نگفتند،

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند

آنگاه دردت را کجا فریاد کن،

                                  آه!

 

(فریدون مشیری)

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:21 توسط زهره| |

وقتی با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی وبا سرسختی طوفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن

ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن

بنشین و صبر کن

و بدان که طوفان های زمانه را هم دورانی است

و تند باد های زمانه را زمانی می گذرد

و می گذارندت که برخیزی

مهم آن است که تو برای برخاستن مهیا باشی

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:20 توسط زهره| |
در هجوم تشنگی در سوز خورشید تموز

پای در زنجیر خاک تفته می نالد گون:

"روزها را میکنم پیمانه با آمد،شدن"

غوک نیزاران لای و لوش گوید در جواب:

"چند و چند این تشنگی؟خود را رها کن همچو ما

پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن"

بوته خشک گون در پاسخش گوید:"خمش!

پای در زنجیر،خوشتر،تا که دست اندر لجن"

(دکتر شفیعی کدکنی)

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:40 توسط زهره| |

دست بر شاخه عشق

روی در پنجره داشت

نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست

بوی گل را می دید

وبه تعبیر خدا برمی خواست

شانه از بالش آرامش تن بر می داشت

و به صحرا می رفت

سر هر کوچه درختی می کاشت

وبه باران می گفت:تو هوادار درختی باش

که سر کوچه ی تنهایی

دست سبز خود را به کبوتر بخشید

دستهایش سبدی بود پر از میوه عشق

و نگاه تر او

مثل یک چشمه به اعماق علف ها می رفت

لحظه هایی بسیار

خیره می شد به دو گنجشک

که در باغ خدا می خواندند

ابر در دهکده چشمانش می بارید

هیچ دریایی از منظر او دور نبود

عاقبت مثل گریزی به نهایت پیوست

(سلمان هراتی)

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:45 توسط زهره| |
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که

آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می

 شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو

 اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر

 قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای

 آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم

خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت

بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم

 ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز

خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می

شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن

 را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز

بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از

اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی

 ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا

گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا

بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر

بزنی

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:4 توسط زهره| |
ناپدید شدن امام موسی صدر ۳۱ساله شد. شخصیتی که اگر بود شاید

روزگارمان این چنین نمی شد.

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد......

دلم گرفت وقتی فهمیدم خیلی از دوستانم فکر می کنند ایشان عرب

بوده.

زندگینامه امام موسی صدر در ویکی پدیا:http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B5%D8%AF%D8%B1

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط زهره| |

با تو ام با تو خدا!

یک کمی معجزه کن

چندتا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه،

جعبه ای از لبخند،

نامه ای هم بفرست!

کوچه های دل من باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم دوستی را بردند

یک نفر گفت به من:

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است...

(عرفان نظرآهاری)

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:48 توسط زهره| |
اگر عشق بورزید می گویند سبک مغزید.

اگر شاد باشید می گویند ساده لوح و پیش پا افتاده اید.

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند مشکوکید.

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید.

اگر اطمینان کنید می گویند احمقید.

اگر تلاش کنید جمع این صفات را در خود گردآورید،

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید!

(لئوبوسکالیا)

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:39 توسط زهره| |
دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای

بی برگ و بار زیر نفس های آفتاب

در التهاب

در انتظار قطره باران

در آرزوی آب

ابری رسید

چهره درخت از شعف شکفت

دلشاد گشت و گفت:

"ای ابر ای بشارت باران

آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت"

غرید تیره ابر،

برقی جهید و چوب درخت کهن

                                       بسوخت

......

(حمید مصدق)

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط زهره| |

انگار همه چیز آنجا تو را به سوی خود می کشاند .از زردآلوهای درخت بگیر تا مارمولکی که همیشه خدا روی پنجرهء حیاط خلوت لم داده. همه یک جوری می گویند بیا و تو نمی توانی مقاومت کنی و می روی. نمیدانم چه سری است ولی حس کنجکاوی تو فقط در آنجا گل می کند. جایی که همیشه چیزی برای جست و جو وجود دارد.

وقتی از زیر خروارها پشه بند ولحاف و پتو عروسک قدیمی خاله ات را کشف می کنی ویا در بین کتاب های قدیمی پدر بزرگت کتاب (خود آموز املا) را پیدا می کنی که برای سال 1322 است تازه می فهمی لذتی را که کریستف کلمب بعد از کشف قاره امریکا برد در برابر لذتی که تواز کشف عروسک وکتاب بردی هیچ است.

حالا تو دیگر استعدادهایت در زمینه جست وجو گری شکوفا شده واین حس کشف کردن و کنجکاوی وبه قول بعضی ها فضولی! تو را وادار می کند تا همه جا را حتی زیر فرش و بالای لوستررا به امید یافتن یک شئ جدید بگردی واگر چیزی پیدا نکردی تلاش می کنی تا بر اساس اصل (دیگران کاشتند و ما خوردیم ما می کاریم تا دیگران بخورند) تو چیزی از خودت به جا بگذاری. فکر می کنی تا ببینی چه کار جدیدی می توانی انجام بدهی تنها کاری که در عالم بچگی به ذهنت می رسد این است:(شماره گذاری کابینت های آشپز خانه). یک تکه زغال پیدا می کنی وبا خط خوش والبته درشت تمام کابینت های آشپزخانه راشماره می گذاری. و حالا اگر کسی از تو بپرسد انگیزه ات از اینکار چه بود؟ چه جوابی داری؟ هیچی. و تو البته این کار را با شجاعت تمام وبا علم به اینکه هیچ سرزنشی از طرف صاحبخانه در انتظارت نیست وتکیه بر قانون (بچه بادام است و نوه مغز بادام) انجام می دهی........

ولی تو همیشه بچه نمی مانی ویک روز بزرگ می شوی. آن قدر بزرگ که می توانی به راحتی زردآلوهای بالای درخت را بچینی و دیگر از آن مارمولک چندش آورنترسی و ان قدربفهمی که وقتی پدر بزرگت در اتاقش نشسته و کتاب می خواند تو نباید مدام توپ را به پنجره اتاقش بکوبی و اورا از ترس چند متر از جا بلند کنی ولی به قول شاعر(آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت)......

حالا دیگر پدر بزرگت فوت کرده .درخت زردالو خشک شده و مارمولک  هم از پشت پنجره رفته .و تو ماندی ومادر بزرگت ویک دنیا خاطره.   

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:17 توسط زهره| |